ولی به فکر پریدن بود...

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

 

 

یه وقتایی دلت که نه همه دنیات تنگ میشه!

میخندم

یه وقتایی حتی قهقهه میزنم

اما یه لحظه هایی

یه کلمه

یه شعر

یه اهنگ

یه مکث میاره توی وجودم

زمین و زمان هم می ایسته...

سعی میکنم از این موج سینوسی به سلامت به ساحل برسم

و تنها راهش کوچه علی چپه!

کوچه ای که حالا همه صاحب خانه هایش صاحبان خاطرات منند...

 

ادما با خاطره زنده اند.با روزهای خوشی که برای هم میسازند

اما من  نفس میکشم هنوز...

 

 

/ 0 نظر / 28 بازدید