تراکتور

چند وقت پیشا که من تازه میزمو برده بودم توی اتاق حاجی ، یه روز آقازاده حاجی که 5 ساله است اومد شرکت!!

حاجی با کلی غرولند پذیرفته بود اونروز بچه داری کنه!

اولش که کلی خجالتی بود اما کمی که گذشت اومد طرف منو پرسید:

مجتبی:تو کی اومدی اینجا؟

حاجی:مجتبی...تو زشته باید بگی شما!

مجتبی :باشه شمااااا

من:من همیشه اینجا بودم!

مجتبی:نه اون دفعه ای که اومدم نبودی!

من:چرا بودم تو منو ندیدی!

مجتبی:ینی شبا هم همینجایی؟

من:اره عزیزم من شبا هم همینجام میرم تو اون کشو پایینی میخوابم!

مجتبی:نخیرم الکی میگی!چون بابام همه کشوها رو نگاه کرد تو توشون نبودی!

من:!!!

حاجی:!!!!!تعجب!!!!!

مجتبی:مژه

حالا این هیچی باباش دعواش کرد که مجتبی بیا بشین نقاشیتو بکش!

منم انگار که نه انگار که نه انگار!

یه بار دیگه حاجی گوشیش خاموش بود منم به شدت به تاییدش نیاز داشتم زنگ زدم خونشون!

مجتبی گوشیو برداشت:

من:سلام عزیزم خوبی؟

مجتبی:سلام تو خوبی؟

مامان مجتبی:کیه عزیزم؟

من:مجتبی جون بابا هست؟

مجتبی رو به مامانش:همونه که گفتی تراکتوره!

من:!!!!

مامان مجتبی:وای مجتبی این چه طرز حرف زدنه؟ بی تربیت...

هیچی دیگه گوشیو قطع کرد رفت گریه کنه!

اینم هیچی...

دیروز زنگ زدم حاجی...حاجی به اتفاق خانواده رفته سفر!

منم که سرم درد میکنه واسه اینکه بیشتر کار کنم!

دیروز زنگ زدم که در موردی باهاش حرف بزنم مجتبی گوشیو برداشت بازم!

من:سلام عزیزم خوبی؟

مجتبی:ممنونم!

من:بابایی هست گوشیو بدی بهش؟

مجتبی:نه بابام با مامانم رفته حموم!!!!!!!!

من:باشه عزیزم. وقتی برگشت بگو به من زنگ بزنه باشه؟

مجتبی:باشه!

من:میدونی من کی هستم؟

مجتبی اره تو همونی که شبا توی کشو میخوابی!!!

من:اره عزیزم من همونم.به بابایی بگو حتما بهم زنگ بزنه منتظر تماسشم باشه؟

مجتبی:مامانم گفته دست به گوشی هیچکدومشون نزنم!اگه بگم تو زنگ زدی من گوشی بابا رو برداشتم دعوام میکنه!

من:اره عزیزم درک میکنم که بهت اجازه نده دست به گوشی هاشون بزنی...

چیزی نگو من خودم دوباره زنگ میزنم!

مجتبی:من بازم میخوام بیا پیشت بازم پاستیل داری؟

من:اره عزیزم هر موقع بیای من بهت پاستیل میدم.

مجتبی:باشه!

من:خدافظی...مراقب خودت باش عزیزم!

مجتبی:خدافظ

/ 0 نظر / 35 بازدید