حکایت پا و گلیم...

اتفاقا کلی هم حال کردم!

نشون میده براش مهم هستم!

و احتمالا دوستم هم داره!

اما وقتی پرسید اخمامو کشیدم تو هم و گفتم:

چرا می پرسید طوری شده؟

اونم کم نیاورد و خیلی حق به جانب گفت:

نه طوری نشده میخوام بدونم اون کی بود که کارمند من یه ساعت توی محوطه باهاش میگه و میخنده!!

 

 

 

برگشتم توی اتاق خودم!

باز این میزو کشون کشون کشیدم توی این اتاق!

یکمی ترش کرد ،البته منطقی بود دلیلم!

گفتم ارباب رجوع زیاد دارم شما هم مهمونای محترم زیاد دارین!وسط جلسه تون ارباب رجوع من میاد کلی چک و چونه میزنه و کلی سوال جواب میکنه درست نیست وقتی مهمون شما نشسته...

خلاصه قانع شد اما گفت برای خودت سخته که مدام باید بیای و بری...

ازین که مدام جلوی چشمم تحت نظر بودم خسته شده بودم!ازینکه توی همه کارای من دخالت میکرد کلافه شده بودم .حالا ارامش این اتاق یکم نفس گیر هست اما بهتر از اونطرفه!

اما این مدام تحت کنترل بودن من تمومی نداره!

دیروز داداش زن ذلیلم اومده بود دورو بر منو زنگ زد که برم تو محوطه یکم کارم داشت...

منم که بگو بخند...کلی باهم حرف زدیم  و خندیدیم!

نگو اقا نشسته تو دوربین حرص میخورده که این مرتیکه کیه با کارمند من میگه و میخنده!!

غیرتی شده بود!

 

من:حاج آقا برادرم بودند.چطور نشناختینشون؟

ایشون:محسنتون؟

من:بعله!

ایشون:اها...فکر کردم غریبه است اینطوری خوش و بش میکنی....

من:!!!

 

/ 0 نظر / 36 بازدید